ترشی - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:05
روی ظرف ترشی ، کاغذ چسب دار چسباونده بودم و روش شعر نوشته بودم. ترشی در یخچال آماده بود که وقت رفتن خواهرم بدم بهش. وقت ناهار وقتی یخچال رو باز کردم که نوشابه بردارم چشمم به ترشی افتاد. آنی اتفاق عجیبی برام رخ داد ترشی را برداشتم و برچسب رو کندم.تا جایی که تونستم خوردمش. دهنم میسوزه ولی ارزشش رو داش...
سیگار - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:05
سه روزی میشود که از تهران برگشته ام. نه دیدمش نه خبری از او دارم زندگی ام روز به روز بدتر میشود.امشب در خانه تنها بودم.خانه دوستم است و من بر روی سرش چتر باز کرده ام و لنگر انداخته ام سیگار کشیدم و با سقف حرف زدم Let's block ads! (Why?)
آه - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:05
دیگر نمیتوانستم. نمیتوانستم ادامه بدهم.داشتم خودم را فراموش میکردم. موهایم بلند شده و حالا میتوانم آنهارا ببندم. مانند ده سال پیش.اما دیگر بیست سالم نیست. موهایم سفید نشده ولی پیر شده ام. Let's block ads! (Why?)
خانه - تاریخ: 1397/9/10 ساعت: 21:24
بیدار بشم قول میدى کشاورز باشى؟
على آدینه - تاریخ: 1397/9/10 ساعت: 21:24
فاحشه‌ها قسمتی از بیرونند با آن‌ه&
میثم بهاران - تاریخ: 1397/9/10 ساعت: 21:24
میثم! کجاش شکل اونه؟! نه حاجی! این جف&
پایان فصل دو - تاریخ: 1396/11/26 ساعت: 4:36
تکون نخوردم و خودش پاشد و رفت اون طرف.سیگار روشن کرد.بهم گفت این آخرین بار نبود و هروقت خواست باید مطیع دستوراتش باشم.حرفى نزدم.بهم فحش داد و گفت دیگه
فصل سه - تاریخ: 1396/11/26 ساعت: 4:36
منهادىایوانىهستمبیست و هفت ساله ادبیات میخونم و این اولین داستانمهامیدوارم راضى شده باشین.رییس انتشارات بعد از تمام شدن داستان دستى به سرش میکشه
اندرز - تاریخ: 1396/11/26 ساعت: 4:36
مدرک؟ آهان مدرک.مدرکى وجود نداشت و شاید صابر به فرزانه یه دستى زده باشهشاید؟ شما نویسنده داستانى و میگى شاید؟ ببین هیچوقت داستانى رو شروع نکن که پایان
آنور خط - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 18:40
رسما هم سیگار تمام شد هم پولخیلى وقت است دیگر جیره خور این و آن بودن برایم سخت نیست و خیلى راحت این مسئله را هضم میکنم.شاید دیگر اهمیتى به انتلکت بازى هاى دوران نوجوانى و خودکامگى و استقلال و از این قبیل زر و گوه ها نمیدهم.من دیگر خوب میدانم راه و رسم زندگى چیست و میدانم باید در پوچى و بیهودگى غرق ش...
یخ زدگى - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 18:40
هفت صبح / شنبه / هوا صاف و آفتابىدلم براى سیگار لک زده بود.جیب هایم را گشتم و چند سکه پیدا کردم.توانستم دو نخ سیگار بخرم و برگردمچایى سرد بود [گرمش کردم] فکر کردم باید چه کار کنم/ناهار [لوبیا پلو ى نفرین شده] سیب زمینى،پیاز،لوبیا،گوشت چرخ کرده،هویج،برنج،نمک و فلفل به میزان لازمچندین ساعت است از او ب...
لوبیا پلو - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 18:40
تمرین شروع شد / دیدم / چهره اش بشاش بود [خوشحال بودم] با من حرف نمیزد عوضش با بقیه بچه ها بسیار شاد و خندان مشغول صحبت بود.حواسم را به تمرینم دادم و مشغول تنظیم میزان سن ها و تمپو دیالوگ و حس هایم شدم.میخواستم توجهم را از او بردارم [نشد] /شد ولى نصف و نیمه.آنچنان که باید و شاید باب طبع من نبود و این...